باز باران...
احساسات دور و نزدیک من
یه مدتیه که منو همسرم سخت مشغول ساخت و آماده کردن آتلیه جدیدمون هستیم.روز جمعه هم از فرصت تعطیلی استفاده کردیم و تصمیم گرفتیم خودمون دیوارها رو رنگ کنیم.تجربه جالبی بود.اوایلش کار خیلی کند پیش می رفت ولی کم کم دستمون اومد که چیکار کنیم.همه جا پر از رنگ بود توی هوا هم گرد رنگ شناور بود .دیوید که از بس روی موهاش رنگ پاشیده بود مثه پیرمردها شده بود.خدا رو شکر من روسری به سرم بسته بودم. چای مو که سر کشیدم طعم رنگ می داد ولی خیلی چسبید. حسابی خسته شده بودیم با این حال خوش گذشت چون کاری رو برای اولین بار انجام می دادیم و از اینکه آتلیه داره به افتتاحش نزدیک میشه خوشحال بودیم.حدودهای ساعت ۴ نهار خوردیم و بعدش من تا ساعت ۷:۳۰ خوابیدم.
امروز هم دوباره همون آش و همون کاسه.ولی هر چی می گذره دلشوره ام بیشتر میشه که کارها به موقع تموم بشه.دکورهای این استودیوی جدید رو خودم طراحی کردم.امیدوارم قشنگ و شیک بشه.الان هم ساعت ۳ هست و دیوید با جوشکار تو استودیوست و من از فرصت استفاده کردم تا بعد مدتها وبلاگم رو آپ کنم.
اونقدر سرم شلوغ بوده که ۲ هفته پیش که مادرشوهرم برام یه جشن تولد خیلی خیلی سورپرایزی گرفته بود هم وقت نکردم بیامو در موردش بنویسم.مهمونیه عالی بود و خیلی هم خوش گذشت.کادوهایی که گرفتم هم واقعا خوب بودن.کلا مادرشوهرم زن خوش سلیقه و کدبانوییه.
ولی این اولین تولدم بود که نه بابام پیشم بود نه مامانم......آخه مامانمو یه مدت فرستادیم تهران پیش فامیلهاش تا شاید یه کم روحیه اش عوض بشه.
خب برم دیگه واقعا خسته ام.
| Design By : Pichak |


