چه کسی پاسخ گوست؟؟؟؟
خونه من تو یه خیابون پر رفت و آمده که به یه بلوار شلوغ تر میرسه. هر روز وقتی میرم باشگاه یا خرید تو راه برگشت یه پیرمردی رو میبینم که روی ویلچرش مچاله شده با یه پتوی کهنه روی پاهاش.یه ترازو هم جلوشه.تو روزهای سرد زمستون اون همیشه اونجا بود تو آفتابهای سوزان باز هم اونجاست.هر وقت از اونجا می گذرم با وجود اون همه لباس تنم و ساک سنگین میرم روی ترازو و یه پول کمی بهش میدم.میدونم که وزنم رو یه ۵-۶ کیلویی بیشتر نشون میده ولی اگه بدون وزن کشی بهش کمک کنم ممکنه غرورش جریحه دار بشه.دقت کردم با وجود اون همه ادمی که از اونجا میگذره اکثریت حتی اونو نمی بینن .چرا باید وضعیت طوری باشه که اون پیرمرده ضعیف بجای اینکه توی خونه اش استراحت کنه باید از صبح تا شب تو سرما و گرما گوشه خیابون بشینه.واقعا کی جوابگوی این ظلمه؟؟؟ هر روز فکر میکنم ممکنه اون دیگه اونجا نباشه...فکر کنم اون روز اولین روز آرامش اون مرد میشه.....
وقتی این صحنه ها رو می بینم یا بچه هایی که بجای اینکه بازی کنن و خوش باشن بجای مدرسه رفتن و بودن با دوستاشون باید دستفروشی کنن و دنبال رهگذر ها التماس کنن یا اون پیرزنی که با پشت خمیده به اصرار می خواست اجناس بنجلش رو بفروشه قلبم تکه تکه میشه...کاش میتونستم یه کاری بکنم...کاش همه اونهایی که دستشون به دهنشون میرسه تصمیم می گرفتن یه کاری بکنن.کاش دولت مجانی از این پیرمردها و پیرزنها نگهداری میکرد...تقصیر اونها چیه که فقیرن ؟ باید خودشونو بکشن؟؟؟ واقعا چکار میشه کرد؟؟؟؟
پ.ن. دیشب دیوید تب داشت .یه گلوله اتیش شده بود.هذیون میگفت.خیلی ترسیده بودم و کنارش نشسته بودم و اروم اروم گریه میکردم و دستمال رو پیشونیشو عوض میکردم.اصلا نمی دونستم چیکار کنم.فقط دعا میکردم تبش بیاد پایین.دستم روی صورتش بود که خوابم برد.تا صبح چند بار پاشدم ببینم تبش قطع شده یا نه.صبح که دیدم آرومه و تبش کم شده انگار دنیا رو به من دادن.خدا جون شکرت باز هم به دادم رسیدی.دوستت دارم تو خدای خیلی خیلی خوبی هستی.