دخترک برگشت چه بزرگ شده بود پرسیدم : پس کبریتهایت کو ؟ پوزخندی زد . گونه اش آتش بود ، سرخ ، زرد ... ...گفتم : می خواهم امشب با کبریتهای تو ، این سرزمین را به آتش بکشم ! دخترک نگاهی انداخت ، تنم لرزید ... گفت : کبریت هایم را نخریدند سالهاست تن می فروشم ... می خری !!!؟؟؟
+ نوشته شده در جمعه ۲۴ تیر ۱۳۹۰ ساعت ۳:۱۹ ب.ظ توسط قطره باران
|
وقتي نيستي كه هيچ وقتي هستي دو وقت دلم مي گيرد يكي وقتي با "بله" جواب مي دهي يكي وقتي "شما" صدايم مي كني چگونه صدايت كنم كه با "جانم" جواب دهي؟ ...و "تو" صدايم كني؟ مي گويي:خودت هم هميشه "شما" صدا مي زني مرا!! مي گويم : وقتي مي گويم "شما" منظورم تويي و تمام خوبي هايت من كه غير از تو خوبي ندارم وقتي با مني بگويي "ما" يا "شما" فرقي نمي كند
رسول عاصمی
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۹ تیر ۱۳۹۰ ساعت ۹:۳ ب.ظ توسط قطره باران
|
حالا که آمدی حرفِ ما بسيار، وقتِ ما اندک، آسمان هم که بارانیست ...!
سید علی صالحی
+ نوشته شده در دوشنبه ۶ تیر ۱۳۹۰ ساعت ۸:۴۲ ب.ظ توسط قطره باران
|