چند مطلب + ادامه سفرنامه
بعدا نوشت: کسی میدونه قالب وبلاگ من کجا رفته؟؟ یهو ناپدید شده.از یابنده تقاضا دارم سریعا با من تماس بگیرد.
بلاخره وقت و حوصله کردم بیام و اپ کنم.راستش دوست دارم تند تند اپ کنم ولی اصلا حس تایپ کردن ندارم.( خیلی تنبلم .نه؟؟؟ ) کاش میشد من حرف بزنم خودش تایپ بشه.![]()
امشب تولد خواهر زادمه.یه پسر ۱۰ ساله.کادو خریدن واسه جنس مذکر چه پیرمرد باشه چه جوون باشه چه بچه باشه کلا کاره خیلی سختیه...دیشب با همسری کلی تو اسباب بازی فروشی ها چرخیدیم.اخه خودش ۱۰۰۰ تا ماشین و تفنگ و هواپیما و توپ و انواع اسباب بازی داره.بلاخره چشمم خورد به یه ماشین سفید خیلی بزرگ با اینکه خیلی ساده اس ولی واقعا جذابه.از دیشب که اوردیمش خونه همش دوست دارم خودم باهاش بازی کنم.انقدر بزرگه که تو جعبه بخار شورم به زور جاش دادم.اخه خودش جعبه نداره.چرا من که بچه بودم هیچکی برام ماشین نمیخرید؟؟؟؟![]()
![]()
حالا اینطوری عقده ای شدم![]()
پریروز بلاخره منو خواهری برنامه هامونو ردیف کردیم که با هم بریم استخر کلی ذوق داشتم از قبل از عید استخر نرفته بودم.خلاصه دیوید که خوابید من ماشینو برداشتم و رفتم دنبال خواهری و خوشحال راهی شدیم.ولی حیف که بخت با ما یار نبود و وقتی رسیدیم دیدیم بعله ساعت خانومها رو با اقایون عوض کردن و الان شیفت اونهاست.اولش باورم نشد.دلمو صابون زده بودم تو این هوای گرم بپرم تو استخر و حالشو ببرم ولی حیف...دست از پا درازتر برگشتیم خونه و بدتر اینکه همسری زنگ زده میگه حالا که ماشینو بردی وقتی استراحتتو کردی شب بیا دم اتلیه دنبالم...ای بابا من همیشه با تاکسی میرم این ور اونور حالا یه روز بی ماشین بوده ببین چه نازی میکنه!!!!!!
یه دوربین جدید واسه اتلیه گرفتیم.چهار میلیون ناقابل.از قبلیه خیلی بهتره ولی کار باهاش سخت تره .دیروز اولین مشتری رو من با این دوربین عکس گرفتم و باز هم حالشو بردم ولی خداییش خیلی سنگینه دستم درد گرفت.ولی عجب عکسهایی میگیره.دیشب پیله کرده بودم به دیوید که بیا دوباره ازدواج کنیم من می خوام با این دوربین عکس بگیرم کیفیتش خیلی بهتره.ولی باز هم حیف.....
بگذریم برم سراغ بقیه سفرنامه میدونم خیلی طولانی میشه ولی واسه خودم مینویسم که خاطرات سفرم برام بمونه.ممنون از صبرتون.
دوشنبه شد و شهادت حضرت زهرا س . مسلما همه باغها و موزه ها تعطیل بودن.واسه همین رفتیم بستنی نارنج و ترنج تا فالوده بستنی بخوریم ولی ناگفته نماند که من از فالوده به دلیل یه خاطره بد متنفرم و بوش حالمو بهم میزنه.اگه رفتین شیراز توصیه میکنم حتما به اینجا سری بزنید.تنوع بستنی هاش واقعا زیاده .من یه بستنی شکلاتی سفارش دادم.وای خدا خیلی بزرگ بود.نتونستم تمومش کنم.ولی خیلی لذیذ بود.( درس ابگوشت غذای لذیذ رو یادتون میاد؟؟؟
) بعدش هم رفتیم بلوار چمران ماشین سواری و دیدن سد.یه سگ بزرگ از زیر سد در اومد.
فکر میکنید اون همه اب نجس شده؟؟؟![]()
مردم شیراز هم عجب خوش گذرونن مثلا روز تعطیل اینجا همه تو خونه هاشون استراحت میکنن ولی اونجا همه مردم تو پارکها و جاهای تفریحی بودن حتی پارکهای کوچیک محلی هم پر بود همه هم با قابلمه و زیرانداز و وسایل اومده بود.بابا عجب دل خجسته ای دارن.خوش به حالشون.
بعد از ظهر شانس اوردیم یه سری از پاساژها و فروشگاها باز کردن و با فاطمه رفتیم پارامونت یه خرید حسابی کردم.ولی همسران تنبل ترجیح دادن تو ماشین بشینن .ناگفته نماند که ماشینو هم شسته بودن.
شام هم رفتیم رستوران صوفی .واقعا جای دنج و قشنگی بود با غذای عالی ولی از خوش شانسی ما اون دهه موسیقی زنده اجرا نمیکردن.
خداییش ما بریم دریا خشک میشه.
اخر شب وقتی رفتیم خونه مهدی کوچولو با هزار ذوق و شوق دوید طرفمون تا اون موقع نخوابیده بود.فاطمه هم زود کفشهاشو پاش کرد و بردیمش پارک تا یه کم بازی کنه و طبق قولی که به مامانم داده بودم ازش عکس و فیلم بگیرم و براش ببرم.اخه این مامان بزرگ چه گناهی کرده که باید از نوه شیرینش دور باشه؟؟؟
فکر کنم تا همین جا بس باشه دیگه حال تایپ کردن ندارم هنوز صبحانه نخوردم و بسی گرسنه هستم.عینکم هم نمیدونم کجاست دیگه نمی تونم به مانیتور نگاه کنم.پس فعلا خداحافظ دوستانه گلم.