پریشب با جناب همسر رفتیم خرید...گفت به مناسبت عید می خواد برام کادو بگیره...خندیدم و گفتم بابایی چون دختر خوبی بودم و روزه هامو گرفتم می خوای کادو بهم بدی؟
خندید و گفت نه چون دوستت دارم...
به هر حال من هم از فرصت پیش اومده استفاده یا سواستفاده کردم و نه نگفتم.
قرار بود یک مانتو بگیرم که کم کم تبدیل شد به ۳ تا مانتو و ۳ تا روسری و یک جین...
مانتو اول و دوم رو که پرو کردم از هر دوش خوشم اومد واسه همین چون قیمتش هم مناسب بود هر دو رو برداشتم...پشت یه ویترین چشمم به یه جین آبی دم پا افتاد که دلم براش ضعف رفت خیلی خوشگله...
و چون به قول دیوید اون برق رو تو چشمام دید رفتم واسه پرو.هنوز تو اتاق پرو بودم که دیوید یه مانتو دیگه اورد و گفت از این خوشم اومده بپوش.یه کم منو تپل تر نشون میداد ولی مدلش خاصه این یکی انصافا گرون بود ولی باز هم نه نگفتم.
بعد هم که رفتم تا واسه مانتو هام روسری بگیرم.خلاصه می بینید که چه زن خوبی هستم و اصلا از موقعیت سواستفاده نمیکنم و جیب شوهرم رو خالی نمیکنم...ولی خداییش خیلی حال کردم...
دیوید هم فقط گفت حاضرم واسه دیدن اون برق تو چشمات همیشه بیارمت این طوری خرید.
این طوری شد که عید بر ما خیلی مبارک آمد...
بعدش هم رفتیم شام بخوریم.ساعت ۱ بعد از نیمه شب به رستوران مورد نظر رسیدیم ولی اونقدر جمعیت تو خیابون و مغازه ها و رستورانها بود که انگار سر شبه...نمیدونم این مردم نمی خواستن برن بخوابن؟؟؟
از اون طرف هم مادرشوهرم و خواهر شوهرم سوریه تشریف بردن و مامانم هم تهران...و این هفته حسابی سوغاتی باران میشویم...
البته اینها به جبران اون مسافرتی بود که قرار بود این اخر هفته بریم ولی جور نشد اگه نه الان ور دل مامانم تهران بودم...
ولی من که راضی ام رضایتی عمیق...
امیدوارم این عید و تعطیلات به همتون خوش گذشته باشه...