دکتر شریعتی

 

مقلدها همیشه از اصلشان بیشتر افراط می کنند.

 

هرکس مظلوم است خودش ظالم را بیشتر یاری کرده است.(قابل توجه مردم مظلوم فلسطین)

 

در مملکتی که فقط دولت حق حرف زدن دارد هیچ حرفی را باور نکنید.(واقعا معرکه ای دکتر)

 

مردن نیز خود هنری است و همچون هر هنری باید ان را اموخت.

 

انسان یعنی یک حیوان متعصب.

 

چه هراس انگیز است چراغی برافروختن در ان جا که جز زشتی هیچ نیست.

 

روحت شاد ای انسان بزرگ...روحت شاد...

............

 

پریشب با جناب همسر رفتیم خرید...گفت به مناسبت عید می خواد برام کادو بگیره...خندیدم و گفتم بابایی چون دختر خوبی بودم و روزه هامو گرفتم می خوای کادو بهم بدی؟ خندید و گفت نه چون دوستت دارم...

به هر حال من هم از فرصت پیش اومده استفاده یا سواستفاده کردم و نه نگفتم.

قرار بود یک مانتو بگیرم که کم کم تبدیل شد به ۳ تا مانتو و ۳ تا روسری و یک جین...

مانتو اول و دوم رو که پرو کردم از هر دوش خوشم اومد واسه همین چون قیمتش هم مناسب بود هر دو رو برداشتم...پشت یه ویترین چشمم به یه جین آبی دم پا افتاد که دلم براش ضعف رفت خیلی خوشگله...و چون به قول دیوید اون برق رو تو چشمام دید رفتم واسه پرو.هنوز تو اتاق پرو بودم که دیوید یه مانتو دیگه اورد و گفت از این خوشم اومده بپوش.یه کم منو تپل تر نشون میداد ولی مدلش خاصه این یکی انصافا گرون بود ولی باز هم نه نگفتم.بعد هم که رفتم تا واسه مانتو هام روسری بگیرم.خلاصه می بینید که چه زن خوبی هستم و اصلا از موقعیت سواستفاده نمیکنم و جیب شوهرم رو خالی نمیکنم...ولی خداییش خیلی حال کردم...دیوید هم فقط گفت حاضرم واسه دیدن اون برق تو چشمات همیشه بیارمت این طوری خرید.

این طوری شد که عید بر ما خیلی مبارک آمد...

بعدش هم رفتیم شام بخوریم.ساعت ۱ بعد از نیمه شب به رستوران مورد نظر رسیدیم ولی اونقدر جمعیت تو خیابون و مغازه ها و رستورانها بود که انگار سر شبه...نمیدونم این مردم نمی خواستن برن بخوابن؟؟؟

از اون طرف هم مادرشوهرم  و خواهر شوهرم سوریه تشریف بردن و مامانم هم تهران...و  این هفته حسابی سوغاتی باران میشویم...

البته اینها به جبران اون مسافرتی بود که قرار بود این اخر هفته بریم ولی جور نشد اگه نه الان ور دل مامانم تهران بودم...

ولی من که راضی ام رضایتی عمیق...

امیدوارم این عید و تعطیلات به همتون خوش گذشته باشه...

تصاویر

 

لطفا فعلا این ها رو داشته باشین دفعه بعد قول میدم از عکسهای خودم بگذارم...

 

1

2

الان واقعا دلم می خواد اونجا باشم.روی اون پل رویایی.هی نگاه کنم و هی عکس بگیرم.اگه اونجا بودم ذهنم ارومه اروم میشد.

4

6

وقتی بچه بودم یه گربه داشتیم درست مثه همین.خیلی خپل بود ولی بی نهایت دوست داشتنی.اسمش خپل طلا بود.یادش بخیر...

8

9

تقلب اینجوری دیده بودین؟؟؟

10

گذر لحظه ها

 

چه قدر زود گذشت...۲۰ روز از ماه رمضان رو میگم.با همون شتابی که شروع شد با همون شتاب هم داره تموم میشه.از بچگی این ماه رو خیلی دوست داشتم.انگار همه آدمها خوب و مهربون میشن.ولی از ماه رمضون ۸۶ به بعد این ماه برام معنای دیگه ای هم داره.ماهیه که منو دیوید بهم رسیدیم.در واقع تمام مراسم خواستگاری و این جور صحبت ها و حتی ازمایش پیش از ازدواجمون تو این ماه بود.چقدر زود سه سال گذشت مثه یه چشم بهم زدن بود.باورم نمیشه که من سه ساله که متاهلم.( البته هنوز یه ساله که خانه دارم.) همون ماه رمضون بود که ما برای اولین بار افطار با هم رفتیم بیرون.هنوز عقد نکرده بودیم.با اجازه پدرم رفتیم.کلی شیک و پیک کرده بودم.دیوید هم سنگ تموم گذاشت و منو برد به گرون ترین هتل شهر.هیچ وقت اون شبو یادم نمیره.ما هر سال به یاد اون شب قشنگ دوباره افطار میریم همون جا.خوبه که من آدمی هستم که اکثرا فقط خاطرات خوب یادم میمونه و برای یاداوری بدهاش باید کلی فکر کنم .در مورد ادمها هم همینطوره معمولا بدیهاشون و اذیتهاشون رو زود فراموش میکنم و این خیلی خوبه.گاهی که میبینم بعضی ها با وجود گذر زمان زیاد هنوز کینه به دل دارن یا حرفی رو یادشون مونده تا سر فرصت ازش استفاده یا سو استفاده کنن اصلا باورم نمیشه.

بگذریم...

دیشب افطار خونه مادر شوهرم دعوت بودیم.من هم بعد از ظهر حلوا پختم لوز لوز برش زدم و توی یه ظرف پایه دار خوشگل چیدم و تزیین کردم و با خودم بردم.مادر شوهرم خیلی خوشحال شد و هی می گفت این حلوا رو عروسم پخته بعد هم چقدر از مزه اش و رنگ و روش تعریف کرد.خیلی خوشم اومد .میدیدم که دیوید هم خیلی خوشحال شده.تازه شوهر خواهر شوهرم هم خیلی خوشش اومد اونقدر که یه مقدارش رو با خودش برد خونه.دیشب یه هنرنمایی دیگه هم کردم و یه نوع ته چین قالبی جدید واسه سحری درست کردم که به علت عجله دیوید واسه خوردنش دیگه وقت نشد ازش عکس بگیرم.متاسفانه.

باز هم بگذریم...

سحرگاهان میان سجده سبزت

اگر رد شد خیال من ,دعایم کن