سفر
بسیار سفر باید
تا پخته شود خامی
با همسرم رفته بودم خرید.ساعت ۱۰ شب بود و خیلی سرد.پسرک اونجا نشسته بود به زور ۵ سالش میشد.با یه کاپشن کهنه.از شدت سرما قرمز شده بود و مرتب پاهاشو تکون میداد.یه بقچه پر دستمال هم جلوش پهن بود.دلم اتیش گرفت.همون وسط خیابون شروع کردم به اشک ریختن.اون کوچولو چه گناهی کرده بود که باید این طور زجر می کشید؟نباید الان تو رختخواب گرمش خوابیده بود؟ نباید الان دست نوازش مادرش روی سرش می بود؟ با اون حجم دستمال تا چند ساعت دیگه هم می نشست تمومی نداشت...تا کی باید می لرزید؟ تو دلم خیلی نفرین کردم.باعث و بانی این کار کشیدن از بچه ها و کسانی رو که می تونن کاری کنن ولی نمی کنن و اونهایی که پول مملکت رو به بچه های کشورهای دیگه میدن ولی بچه های کوچک کشور خودشون از سرما و گرسنگی می لرزن و شاید تا صبح دوام نیارن.خدا ازشون نگذره.
چند بسته دستمال ازش خریدم.یه خوراکی هم براش گرفتم ولی هر چی اصرار میکردم قبول نمی کرد انگار از چیزی می ترسید.خیلی اصرار کردم تا قبول کرد.وقتی برگشتم از دور دیدم داشت یواش یواش می خورد شاید می ترسید تموم بشه و باز گرسنه بمونه.
خدایا این همه ستم رو ببین و نجات دهنده و ازادی بخشمون رو برامون بفرست.
اللهم عجل لولیک الفرج