یه حس عجیب!!!
تازگی ها یه رستوران با حال نزدیک محل کار همسری افتتاح شده.تصمیم داشتیم یه شب بریم و ببینیم چجور جاییه.آخه همیشه تاریکه و یه حالت خاصی داره.تازه کلی هم ماشین باکلاس همیشه جلوش پارکه.
خلاصه ۲-۳ شب پیش بود که بعد از کار پیاده راه افتادیم به طرف رستوران مذکور.درش که با ادب بود و خودش باز شد.بعد از اون هم یه گارسون مودب ایستاده بود که ما رو به طرف یه میز دونفره راهنمایی کرد.هنوز چند ثانیه ای نگذشته بود و من محو دکور اونجا بودم و داشتم واسه دیوید نطق میکردم که میزشو ببین و دیوار رو ببین و بیا ما هم یه چنین دیواری تو اتلیه بزنیم و از این حرفها که یهو دیدم مدیر رستوران کنارم ایستاده.خودمو جمع و جور کردم .یه منوی خیلی خوشگل داد دستمون و گفت چون باره اول اومدیم اونجا اگه مایلیم در مورد منو و غذاها یه توضیحی واسمون بده.آخه این رستوران غذاهاش عربیه و چندان آشنا نبود.هی توضیح داد و هی آب از دهن ما راه افتاد.اخرش همسری گفت نمیشه از همش بیارین ما امتحان کنیم؟
خلاصه مدیر رفت و ما مشغول کنکاش شدیم.موقع سفارش گرفتن هم مثه بقیه جاها توی دفترچه یادداشت نمیکردن و یه دستگاهی داشتن تو قد و اندازه های موبایل و سفارشات رو تو اون وارد میکردن.
غذا هم خیلی سریع حاضر شد و من متعجب که اینا چطوری اینقدر زود پختن؟؟؟
بهرحال جای همتون خالی مشغول خوردن شدیم.آخرهای غذا بود که یهو یه چیزی توی دلم شکست.بغض کردم و به ظرف خالی غذام خیره شدم.یهو دلم رفت پیش کسایی که هیچ وقت نمی تونن حتی به یه رستوران خیلی معمولی برن.پیش باباهایی که همیشه شرمنده بچه هاشونن.پیش شوهرهایی که نمیتونن یه بار دست زنشون رو بگیرن و ببرن بیرون.پیش اون ادمهای گرسنه ای که از پشت رستورانها رد میشن و بوی کباب و پیتزا و ... شکمشون رو ضعف میاره.
اون لحظه خیلی از خودم خجالت کشیدم که همیشه دنبال رستورانهای جدیدم و هفته ای یکی دوبار میام و بیرون غذا می خورم.از خودم بدم اومد.تو همون حال دعا کردم کاش همه بتونن از اینجور جاها استفاده کنن و لذت ببرن.لااقل اگه نمی تونن برن رستوران سر گرسنه که زمین نذارن دیگه...
خیلی خوشحال شدم که اونجا تاریک بود و رهگذر ها نمیتونستن داخل رو ببینن.نمیتونستن بشقابهای پری که سه سوت خالی میشدن رو ببینن.نمیتونستن دهنهای پر شده رو ببینن.نمی تونستن خنده و شادی مردم رو ببینن.
دست مریضات به رئیس اونجا که چنین دکور و نمای تاریکی رو انتخاب کرد.
خدایا اگه نمیشه همه مردم رو پولدار کنی لااقل هیچ کی رو فقیر نکن.
به خاطر همه نعمت هات سپاس.تو خدای خیلی خوبی هستی.به داشتن خدایی مثه تو افتخار میکنم.دوستت دارم تا همیشه.


...وای خدا چه زود گذشت...اون موقع همه مجرد بودیم...کی باورش میشه که فاطمه و زهره حالا هر دو بچه دارن؟؟؟
و کم مونده بود فیلمبردارمون رو بگیرن بزنن.
...احمقها نکردن قبل عروسی سنگهاشونو وا بکنن تا تو مجلس جلو این همه ادم ابروریزی نکنن...حالم داشت بد میشد
ولی چاره ای نبود.کار کاره دیگه. هر چی داماد باوقار و با ادب بود عروسه قالتاق بود.جلو همه به مادر شوهرش گفت تو حرف نزن کلاغ سیاه
... فکر کن..............................
...من اصلا نرفتم بهش تبریک بگم.اخه معمولا میرم پیش مادر عروس و داماد و خوش و بش میکنم و تبریک میگم...
و من همینجور قند بود که کیلو کیلو تو دلم آب میشد و ذوق ترکون بودم
و رو ابرا سیر میکردم.