حس غربت
اول از همه دوستان خوبم که با من همدردی کردن تشکر می کنم.دوم معذرت میخوام که هم جواب کامنت هاتون دیر شد هم مدتیه بهتون سر نزدم...باور کنین یا نه حقیقت اینه که من ۶ روزه که یه ثانیه هم به اینترنت وصل نشدم...زودی میام پیش همتون.فعلا که از خستگی دارم میمیرم.اگه زنده موندم میام.شب بخیر.
تا حالا شده تو شهر خودت شهری که توش بزرگ شدی تو خونه خودت خونه ای که دوسش داری تو اتاق خودت اتاقی که هر روز ساعتها توشی و همه وسایلت اونجاس احساس غربت کنی؟؟؟
حس خیلی بدیه...من این روزها دارم تجربه ش می کنم.![]()
حس تنهایی شدیدی تو وجودم ریشه دوونده.گرچه همسری هست خیلی هم خوب و مهربونه ولی من الان چیزیو کم دارم که دیوید نمی تونه بهم بده...
می دونی چیه؟ من ۲ تا خواهر دارم. ۲ تا خواهر محشر .خیلی با هم صمیمی هستیم مثه ۳ تا دوست. خواهر کوچیکمو خیلی هاتون میشناسین فاطمه الان ۲ ساله که شیراز زندگی میکنه.ما خیلی هوای همو داشتیم و کارهای همدیگرو راست و ریس می کردیم.
یکی از دوستام که با خواهرش رابطه چندان خوبی نداشت همیشه به رابطه ما حسودیش میشد و میگفت یعنی شما ۲ تا خواهرین ما ۲ تا هم خواهریم؟؟؟ همیشه حسرت رابطه ما رو می خورد. حالا تصور کنین با چنین رابطه ای ما یهو از هم جدا شدیم و مشکلات هم نمی ذارن ما زودتر از ۵-۶ ماه همو ببینیم.دلم به خواهر بزرگم خوش بود که واسم خیلی عزیز بود و سنگ صبورم بود
ولی دست بدجنس روزگار اونو هم ازم جدا کرد و الان چند ماهی میشه رفته تهران و من موندمو خودم...
حسه تنهاییه بدیه...من بهشون احتیاج دارم.اخه از شانس بد دوست صمیمیه به قول معروف رفیق گرمابه و گلستان هم ندارم...مدتهاس یه خرید درست حسابی نرفتم.استخر که ماه هاس رنگشو ندیدم.تا صبح بیدار موندن و گفتن و خندیدن رو که کلا فراموش کردم...یه دختر خاله ماه هم دارم که خیلی خیلی بهم نزدیکیمو بیشتر رازهامو میدونه که اون هم تهرانه و دانشجوی ارشده و دیگه زیاد وقت نداره به من سر بزنه...
دیوید تو این زمینه منو درک نمیکنه...وقتی میگم تنهام شاکی میشه...میگه مثلا با فلان کس برو بگرد.ولی نمیدونه که هیچ کی نمی تونه جای فاطمه رو واسه من پر کنه.شاید اگه یه برادر همسن و سال داشت و رابطشون خیلی نزدیک بود حالا می تونس منو درک کنه...تو این ۲ سال یه بار هم نرفتم شیراز...
همسری خیلی کار داره و وقت نداره و دوست هم نداره من تنها برم سفر...حالا من باید چیکار کنم؟؟؟ 
دلم برای تابستون ۸۵ تنگ شده...بهترین تابستونه عمرم بود...تمام تابستون رو با خواهرم و دختر خالم و دختر داییم و خاله کوچیکم بودم...وای که چه شب و روزهایی بود...۵ تایی بهم چسبیده بودیم...با هم می خوابیدیم بیدار میشدیم بیرون میرفتیم و واسه خودمون جشن میگرفتیم...
مامان رو هم فرستاده بودیم خونه مامان بزرگم و خونه دست ما بود
...وای خدا چه زود گذشت...اون موقع همه مجرد بودیم...کی باورش میشه که فاطمه و زهره حالا هر دو بچه دارن؟؟؟
یکی بگه من باید چیکار کنم؟؟؟ تنهایی بهم فشار اورده و ضعف اعصاب گرفتم.خیلی حالم خوبه دیشب نصفه شب یه فیلم ترسناک و اعصاب خورد کن دیدیم (orphan ).
از بس لبمو جویدم همش پوسته شده...اخه عزیزم دیوید جان این هم فیلم بود اوردی قربونت برم؟؟؟ دیشب هم خیلی بد خوابیدم.نه بخاطر این فیلمه ها.کلا چند شبه خیلی بد می خوابم و خوابهای نگران کننده میبینم.می ترسم.
ببخشید طولانی شد ولی الان که اینو نوشتم و چند قطره اشک هم چاشنیش کردم حالم بهتر شد. قربون همتون عیدتون هم مبارک.![]()