خلاصه به اینجا رسیدم که همو دیدیم و کلی ماچ و بوسه راه انداختیم.ظهر هم واسمون ۲-۳ مدل غذا پخته بودن که قرمه سبزیش از زمین تا اسمون با مال ما فرق داشت و تجربه یه مزه جدید و خوشمزه بود.

به علت خستگی حدود ۲ ساعت خوابیدیم و دیگه تا بیدار بشیم و حاضر بشیم وقتی واسه رفتن به باغها نبود اخه اونجا ساعت ۷:۳۰ همه تفریحگاها می بندن.واسه همین رفتیم به مجتمع ستاره یه کم فروشگاهها رو دید زدیم بعد هم رفتیم سرزمین شادی که واقع شب شادی برامون ساخت و من یه خرس عروسکی  بردم (اسمشو گذاشتم بابوشکا).شام هم همونجا خوردیم.

بعدش رفتیم به بلندترین منطقه شیراز که معروف بود به بام شیراز و واقعا همه شهر زیر پامون بود.خیلی منظره دلچسبی بود و هواش خنک تر از پایین بود.راستش کلی به کسایی که اونجا زندگی میکردن حسودیم شد.خونه هاشونم خیلی شیک بود.فکر کن هر وقت از پنجره بیرونو نگاه میکنن روحشون تازه میشه .

بعدشم رفتیم دروازه قران رو تو شب ببینیم.نمیدونین چه جمعیتی اونجا بود اخه الان که فصل سفر نیست نمی دونم این همه توریست اونجا چه میکردن؟؟؟ بعدش فهمیدیم که بیشترشون خود شیرازی های خوش گذرون هستن.

شب خوب اولمون این جوری تموم شد...

صبح ۷:۳۰ بیدار شدم طبق عادت همیشه ولی غیر از مادر شوهر خواهرم همه خواب بودن.دوش گرفتم باز همه خواب بودن.وبلاگم رو چک کردم باز همه خواب بودن.ای بابا حوصله ام سر رفت .با یه خبر داغ رفتم فاطمه رو بیدار کردم.دوست مشترک وبلاگیمون دزیره عزیز اومده بود شیراز ولی فقط تا امروز عصر یعنی ۱شنبه ۲۶ اردیبهشت می موندن.زودی دست به کار شدیم و شماره و ادرس هتل رو پیدا کردیم و واسشون پیغام گذاشتیم.البته دزیره نمیدونست که من هم شیرازم و این قرار بود یه سورپرایز باشه.

بلاخره همه بیدار شدن.برنامه صبح که حالا دیگه خیلی هم صبح نبود بازدید از ارگ کریم خانی و بازار وکیل بود.دیوید عکس می گرفت و من فیلم.به همین علت من تو هیچ فیلمی نیستم و مثه گزارشگرها که فقط صدا دارم بدون تصویر.

بعد از ظهر بلاخره با کلی نقشه و برنامه رفتیم دیدن دزیره جونم.اون هم خیلی خوشحال شد مخصوصا تعجب کرد که من هم اونجام.خیلی خیلی با تصورات من فاصله داشت ولی واقعا دختر شیرین و صمیمی و دوست داشتنی بود.الان دلم براش تنگولیده.

با دیدن ارامگاه حافظ و سعدی دچار نوعی نوستالژی شدم یاد خاطرات ۱۴ سال پیشم افتادم وقتی با خانوادم اومده بودیم.حافظیه تغییر چندانی نکرده بود ولی سعدیه واقعا عوض شده بود و خیلی بهتر. مخصوصا دیدن اب رکن اباد برام لذت بخش بود.

هنوز وقت داشتیم تا تاریکی هوا به پیشنهاد من رفتیم به دیدن خواجوی کرمانی که عجب جای با صفایی بود.میگم این خواجو هم عجب جایی مرده ها.خوش به حالش.آبشار مصنوعی هم که اونجا ساخته بودن خیلی طبیعی و زیبا بود.روی کوه روبرو جایی بود به اسم گهواره...نمی دونم چی که محلی بوده که سعدی میرفته و شعر میگفته.خیلی مرتفع بود و حدود ۳۰۰-۴۰۰ پله داشت.نمی دونم جا قحط بوده می رفته اون بالا تازه اون موقع پله هم نداشته.عجب کوهنوردی بوده.

بخش جالب این روز این بود که چند تا خارجی که فهمیدیم هلندی بودن دنبال دوستشون میگشتن و اومدن سراغ من واسه کمک.دنبال یکی میگشتن که انگلیسی بتونه صحبت کنه.وااااااااااااااای کلی ذوق کردم اخه اینجا همه خارجی هایی که میان عربن و خلاصه من هم ندید بدید. تا حالا زبانم رو اینجوری امتحان نکرده بودم.کلی خوش خوشانم شد.

وقتی برگشتیم و این ماجرا رو واسه مادر شوهرم تعریف کردیم گفت حتما در حد هلو باهاشون حرف زدی اینقدر حرصم گرفت که نگو می خواستم بگم چون شما فقط یه هلو بلدی دلیل نمیشه بقیه هم همینطور باشن ولی جلو خودمو گرفتم و از درون حرص خوردم.

بگذریم بلاخره باید یه چیزی می گفت دیگه...

خلاصه رفتیم خیابون انوری که مرکز فروشگاههایی که همه نوع جنس خارجی دارن.از انواع شکلات بگیر تا دارو و مواد شوینده و همه چی.پودر شربت فوستر کلارک رو من اینجا می خرم ۶۰۰۰ تومان اونجا بود ۳۵۰۰ تومان.فقط تفاوت رو داشته باشین.کاش میشد همه چی بخریم ولی واقعا نمیشد تو اون هوای داغ کویر هر چی میگرفتیم دو سوت فاسد میشد.

شام هم رفتیم ۱۱۰ که کباب ترکیش واقعا معرکه بود.پیشنهاد میکنم امتحان کنید.

روز طولانیمون با بردن مهدی به پارک و تماشای بازیهای کودکانش به پایان رسید.

ببخشید این قدر عریض و طویل شد ولی خب باید مینوشتم تا برام بمونه.از صبرتون ممنونم.