چه قدر زود گذشت...۲۰ روز از ماه رمضان رو میگم.با همون شتابی که شروع شد با همون شتاب هم داره تموم میشه.از بچگی این ماه رو خیلی دوست داشتم.انگار همه آدمها خوب و مهربون میشن.ولی از ماه رمضون ۸۶ به بعد این ماه برام معنای دیگه ای هم داره.ماهیه که منو دیوید بهم رسیدیم.در واقع تمام مراسم خواستگاری و این جور صحبت ها و حتی ازمایش پیش از ازدواجمون تو این ماه بود.چقدر زود سه سال گذشت مثه یه چشم بهم زدن بود.باورم نمیشه که من سه ساله که متاهلم.( البته هنوز یه ساله که خانه دارم.) همون ماه رمضون بود که ما برای اولین بار افطار با هم رفتیم بیرون.هنوز عقد نکرده بودیم.با اجازه پدرم رفتیم.کلی شیک و پیک کرده بودم.دیوید هم سنگ تموم گذاشت و منو برد به گرون ترین هتل شهر.هیچ وقت اون شبو یادم نمیره.ما هر سال به یاد اون شب قشنگ دوباره افطار میریم همون جا.خوبه که من آدمی هستم که اکثرا فقط خاطرات خوب یادم میمونه و برای یاداوری بدهاش باید کلی فکر کنم .در مورد ادمها هم همینطوره معمولا بدیهاشون و اذیتهاشون رو زود فراموش میکنم و این خیلی خوبه.گاهی که میبینم بعضی ها با وجود گذر زمان زیاد هنوز کینه به دل دارن یا حرفی رو یادشون مونده تا سر فرصت ازش استفاده یا سو استفاده کنن اصلا باورم نمیشه.

بگذریم...

دیشب افطار خونه مادر شوهرم دعوت بودیم.من هم بعد از ظهر حلوا پختم لوز لوز برش زدم و توی یه ظرف پایه دار خوشگل چیدم و تزیین کردم و با خودم بردم.مادر شوهرم خیلی خوشحال شد و هی می گفت این حلوا رو عروسم پخته بعد هم چقدر از مزه اش و رنگ و روش تعریف کرد.خیلی خوشم اومد .میدیدم که دیوید هم خیلی خوشحال شده.تازه شوهر خواهر شوهرم هم خیلی خوشش اومد اونقدر که یه مقدارش رو با خودش برد خونه.دیشب یه هنرنمایی دیگه هم کردم و یه نوع ته چین قالبی جدید واسه سحری درست کردم که به علت عجله دیوید واسه خوردنش دیگه وقت نشد ازش عکس بگیرم.متاسفانه.

باز هم بگذریم...

سحرگاهان میان سجده سبزت

اگر رد شد خیال من ,دعایم کن